حس آمیزی

حس آمیزی ما پنج حس داريم و هر يک از اين حواس ، با محسوس خاصی وابسته است ، بينايی ، شنوايی ، چشايی ، بويايی و بساوايی . ما بر پايۀ اين رابطه ها در يافتهايمان از مجيط را بيان می کنيم مثلآ می گوييم ؛ « صدای زنگ را شنيدم » يا « سياهی شب را ديدم » يا « گل خوشبوست » تا اين جا ، بيان عادی و طبیعی است چون هر حس با محسوس ويژۀ خويش پيوند دارد . اما اگر بگوييم « فلانی صدای روشنی دارد » ديگر ارتباط شکسته شده و صدا - که شنيدنی است - با روشن - که صفتی برای ديدنيهاست - گره خورده است. به اين پيوند حس های مختلف ، حس آميزی می گوييم و اين هر چند در بيان روزمره هم کما بيش ديده می شود ، در شعر کاربردی ويژه و تأثير گذار می يابد. اين هم دو نمونه حس آميزی:

ندارد پــردۀ نـيرنگ هستی جــز مــن و مــايی

به هر نقشی که چشمت واشود رنگ صدا بنگر

‹ بيدل›

سخن از زندگی نـــقــره ای آوازی است

که سحر گاهان فوارۀ کوچک می خواند

‹فروغ فرخزاد›

ولی رمز تأثير و زيبايی حس آميزی در چيست و چرا جا به جايی حس ها گاهی دلپذير تر از صورت طبیعی آنهاست ؟ يک عامل می تواند اين باشد که تعداد صفات در ميان حس های مختلف ، متفاوت است و عامل ديگر اين که انسان در مقابل بعضی حواس ، واکنش عاطفی ويژه ای دارد . مثلآ صدا ها فقط چند صفت معدود دارند ؛ يا بلندند ، يا کوتاه يا زير يا بم و انسان در برابر اين صدا ها ، قضاوتهای شناخته شده ای ندارد ، در حالی که در برابر مزه ها چنين قضاوت روشنی وجود دارد. شيرينی را همه به طور ملموسی می پسندند و تلخی را هيچ کس نمی پسندد . بنابر اين وقتی کسی بخواهد خبری را نا پسند جلوه دهد ، در قلمرو حس شنوايی صفت شناخته شده و بارزی پيدا نمی کند ، اما در قلمرو چشايی چنين صفتی وجود دارد و او بناچار مثلآ می گويد « خبر تلخ»

و از همين روی است که در بيشتر حس آميزی ها گرايش به سوی حواس بينايی ، چشايی ، يا بساوايی است . « خبر تلخ » ، « قيافۀ با نمک » ، « صدای روشن » ، « قصۀ شيرين » ، « سخن لطيف » و ديگر حس آميزی های موجود در زبان و ادبيات ، حکايت از چنين گرايش می کنند.